بهمبری

می‌شهر

گامی برای درک حضور دیگری

چگونه می‌توان به هویت قومی توجه کرد اما در دام قوم‌مداری و هویت‌طلبی نیافتاد؟ انتخاب بخش عمده‌ای از روشنفکران فرار از هر نوع سیاست هویتی بوده و کرنش در مقابل روند جهانی‌شدن حذف زبان‌ها و فرهنگ‌ها و یک‌شکل شدن همه‌کس و همه چیز روی سیارهٔ ما.
نیاز به شناخت خویشتن قومی، به عنوان نتیجهٔ فرایندی تاریخی که از میان خاطرات و جنگ‌ها و بلایا و شادی‌ها و مناسبات تولیدی و اقلیم مشترک عبور کرده و به صورت زبان، آداب و رسوم، هنر و ادبیات و سایر ویژگی‌های قومی درآمده، نیازی نیست که بتوان آن را انکار کرد. دقیقاً همین نیاز و اشتیاق میان توده‌های مردم در جاهای مختلف جهان است که دولت‌ها در کشورهای مختلف از آن به نفع بسیج مردم علیه یکدیگر و ادامهٔ سلطهٔ خویش بر طبقهٔ کارگر و چه بسا گرمابخشی به بازار اسلحه و اقتصاد جنگ استفاده می‌کنند. نیروهای مترقی، با خالی کردن فضای پاسخگویی به این نیاز، تصور می‌کنند که تلاش تاریخی انسان برای ساختن جهانی بهتر را از پیرایهٔ تعصب‌های قومی و نژادی پاک می‌کنند اما در عمل فقط سنگر را برای واپسگراترین و بداندیشترین نیروهای راست‌گرا با عقاید ضدمهاجر و ضددیگری و ضدزن خالی می‌کنند.
این یک واقعیت ساده و روشن است که مردم روی کرهٔ زمین به انواع و اقسام رنگ‌ها و فرهنگ‌ها و زبان‌ها زندگی می‌کنند و این تنوع و رنگارنگی، همچون تمام چندگونگی‌های طبیعت، از گل‌ها و خزه‌ها گرفته تا ماهیان و چارپایان و… جلوهٔ درخشانی از امکان آزاد و برابر زیستن در طبیعت است. پس باید رد جنگ‌های خانمان‌سوز قومی و مذهبی و سلب حقوق اولیه در دولت‌های آپارتایدی همچون اسرائیل را نه در وجود هویت‌های قومی متفاوت بلکه در سیاست‌های هویتی مشخصی گرفت که در پی توجیه ستمی خاص هستند. وگرنه، به رسمیت شناختن هویت قومی، بدون سنجاق کردن برتری خاصی به آن تا وسیلهٔ توجیه هیچ ستمی علیه هویت‌های قومی دیگر نشود، یکی از مهمترین گام‌ها در آموختن درک حضور دیگری است.
اما جمع مشتاقان و پیکارگران برای هویت قومی جمعی یک‌دست نیست. آنچه به عنوان هویت‌طلبی و فعالیت قومی در ایران امروز می‌شناسیم، طیف گسترده‌ای از نیروها را شامل می‌شود که بسته به موضع طبقاتی‌شان، از امکانات مادی و تاریخی کاملاً متفاوتی برای پیش بردن سیاست هویتی خود استفاده می‌کنند. طیفی گسترده از دلتنگان دوران ارباب رعیتی بگیرید تا سنت‌گراهایی که در مقابل موج دنیای جدید در هویت کهن قومی خود پناهگاهی می‌جویند تا راست‌گرایان مدرنی که آرزوی پرچم و دولت و سرود ملی مستقل دارند تا جریان‌های طرفدار خودگردانی و مشارکت جمعی اقوام در سرنوشت خویش.
اما برای ناظر بیرونی همهٔ این جریان‌های گاه شدیداً متضاد با هم، کل یک‌شکل و مبهمی به نظر می‌رسند و صدای این کلیت مبهم، اغلب صدای اجزای قدرتمندتر و ثروتمندترش است. بیخود نیست که در استان گیلان، دم و دستگاه گیلان‌شناسی با انبوه رسانه‌ها و امکانات و مؤسسات در اختیار خود و با جلب رضایت کارگزاران حکومتی، توانسته صدای مسلط بر جریان احیای بازشناسی هویت قومی در گیلان باشد؛ جریانی که نیم قرن از عمرش می‌گذرد.
مهمترین نشانهٔ بازشناسی جریان‌های مترقی و پیگیر هم‌زیستی جهانی بشر در عین حفظ تنوع هویتی از جریان‌های شیفتهٔ ساختن دولت و ملتی جدید و دعوت یک قوم به پرستش بتی نو، این است که یک سیاست هویتی مترقی هرگز در پی ساختن تقسیمات جدید و اصالت‌بخشی جدید و ساده، بگوییم، ساختن چارچوب ملی جدید به جای تقسیمات و اصالت رسمی موجود نیست. اما این همهٔ داستان نیست. اجازه بدهید از کلی‌گویی‌ فاصله بگیریم و موقتاً نگاهی جزئی به سرگذشت هویت‌طلبی در گیلان بیاندازیم.
تجربهٔ جنبش انقلابی جنگل از نظر بین‌المللی بودن، تجربه‌ای خاص در تاریخ سیاسی ایران و گیلان است. مداخلهٔ میرزا برای جلوگیری یورش ترک‌ها به ارمنی‌ها در گیلان تنها یکی از نشانه‌های سیاست هویتی حاکم بر نهضت جنگل و بعدتر جمهوری شورایی در گیلان است؛ از آن مهمتر حضور وسیع رزمندگان کرد و ترک و ارمنی و تالش و گیلک و چک و آلمانی و روس و… در وضعیتی انقلابی و پر بیم و امید بود. روزنامهٔ جنگل آغازگر چاپ شعر گیلکی است و این موضوع در کنار سابقهٔ هم‌زیستی ادیان و اقوام در گیلان موجب شکلگیری یکی از دو زمینهٔ اصلی جریان احیای بازشناسی هویت خود در گیلان شد. گیلان، سرزمینی که تا پیش از یورش صفویان در ۱۰۰۰ هجری قمری همواره به صورت سرزمینی امیرنشین با نظام استبدادی غیرمتمرکز ملوک‌الطوایفی و استقلال نسبی از قدرت‌های بزرگ منطقه و شکل خاص زیست کشاورزی و ساختار شهرها و روستاهای نزدیک به هم و مستقل از هم (که در ساختار طیف لهجه‌های زبان گیلکی تبلور پیدا کرده) با مناسبات ارباب‌رعیتی در شکل تیول‌دارانهٔ نظامی، همواره فاقد یک نامگذاری کلی (به عنوان هویت کلی قومی) بوده و مسالهٔ قومی و هویتی در اینجا پس از اشغال گیلان توسط صفویه، با نخستین قیام‌های دهقانی علیه زمین‌داران وارد سیاست شد. زمین‌داران سابق، دهقانان و بی‌چیزان را به شورش علیه مالکان و اربابان جدید و غیربومی ترغیب کردند و خیلی زود کنترل اوضاع از دست مالکان و اربابان سابق هم خارج شد و شکل قیامی گسترده و رادیکال (قیام غریب‌شاه) به خود گرفت که در تاریخ‌های رسمی صفویه از آن با عنوان «فتنهٔ گیلان» نام برده شده است. بررسی این برش از تاریخ گیلان برای فهم دو زمینهٔ مختلف جریان احیای شناخت خویشتن قومی، اهمیت دارد. هویت خویش، اساساً در برخورد با «دیگری» معنا می‌یابد.
در گیلان، برش‌های تاریخی خاصی، مردم منطقه را با همهٔ تضادها و چندگونگی‌ها و نظام غیرمتمرکزش در برابر دیگری قرار داد و ناچار به اندیشیدن در چیستی قومی خویش کرد. شاید کهنترین این رودررویی‌ها، در زمان دولت آشور بوده باشد، که منجر به ارتباط از طرف تمدن اورارتو با مردم گیلان به عنوان سرزمینی امن از حملات آشوریان شد. آنچه به عنوان تمدن درخشان مارلیک می‌شناسیم، احتمالاً سنتز این رویارویی است. رسیدن اعراب به جنوب البرز، یکی دیگر از این برش‌هاست که احتمالاً منجر به تقویت نیروهای محلی حاکم در گیلان (همان کلیشهٔ معروف خطر دشمن خارجی و مقطع حساس کنونی!) و بازآرایی نظم حاکم با استفاده از ایدئولوژی «پادشاه فره‌مند»‌ ساسانی شد؛ چرا که حاکمان محلی که تا دیروز از خراج و سر نهادن به حکم پادشاه دولت ساسانی سرمی‌پیچیدند، حال سکه به نام شاهان گذشته می‌زدند و ادعای نسب بردن به آنها می‌کردند.
برش اشغال گیلان توسط صفویان و ادغام گیلان در دولت مدرن ایران که صفویه را باید نقطهٔ آغازش دانست، و تغییر نقش جغرافیای ‌سیاسی گیلان بر اساس محور تازه‌اهمیت‌یافتهٔ اروپا-انزلی-رشت-پایتخت، بیشک یکی از مهمترین همین برش‌هاست.
با چنین مقدمهٔ تاریخی‌ای، گرایش به هویت قومی و بازشناسی خویشتن،با دو زمینه در گیلان شکل گرفت. یکی از این دو زمینه، اساساً سبقه‌ای دهقانی و ضد مناسبات مالکیت بر زمین داشت و زمینهٔ دوم، اساساً در پیوند با «دوران خوش گذشته» بود. این دو زمینه، تا همین امروز، پیش‌برندهٔ جریان احیای بازشناسی خود در گیلان بودند. و از قضا در برهه‌هایی همچون پس از جنگل، پس از اصلاحات ارضی، در دههٔ هفتاد (با فروپاشی شوروی و تولد دولت‌های جدید پیرامون دریای کاسپین و اهمیت یافتن دوبارهٔ محور انزلی-رشت-پایتخت) و در اغلب این برهه‌ها با تغییر در آرایش مالکیت زمین، مسالهٔ هویت قومی مورد توجه بیشتر قرار می‌گرفت.
پس از سرکوب جنگل، نظم نوین رضاخانی، بسیاری از روشنفکران و منتقدان را هم به خود جذب کرد. خاطرات جهانگیر سرتیپ‌پور از رشت روزهای پس از سرکوب جنگل، نشان از ستایش دخالت دولت در همه چیز و امنیت و سکوت پادگانی با رنگ و لعاب فرنگی‌مآبی دارد. در همین سال‌ها فریدون کشاورز مشغول ترجمهٔ آثار گیلان‌شناسانهٔ خودزکو است. از هر دو زمینهٔ مذکور، افراد و جمع‌هایی در تلاشند تا به باروری زبان و فرهنگ و هویت گیلکی توجه کنند اما با روش‌ها و انگیزه‌های مختلف.
زمینه‌های شکلگیری رشتهٔ دانشگاهی گیلان‌شناسی از اواخر قاجار با مطالعات رابینو آغاز شده بود و این موضوع تا دههٔ ۸۰ به درازا کشید اما در این مسیر، هرچه بیشتر، زمینهٔ مورد تأیید دولت‌ها و مورد حمایت از سوی سرمایه، دم و دستگاه گیلان‌شناسی را به راه انداخت. به ویژه در دههٔ هفتاد، با اینکه هنوز رشتهٔ دانشگاهی گیلان‌شناسی شکل نگرفته بود، گفتار دم و دستگاه گیلان‌شناسی دیگر به گفتار مسلط تبدیل شده بود. هرچه فرهنگیتر کردن گره‌گاه‌های بحرانی و هرچه غیرسیاسیتر کردن فرهنگ، ترویج حس خوشایند نسبت به دوران طلایی گذشته، قرار دادن هویت قومی و زیست مدرن در تقابل با هم و خلق مرزها و دسته‌بندی‌های قومی و میل به داشتن چارچوب ملی جدیدی از آن خود، نتایج این سلطهٔ گفتمانی بود. اخیراً با گسترش سیاست‌های نولیبرالیستی و پول‌سازتر شدن دم و دستگاه گیلان‌شناسی، ترویج نوعی خودشیفتگی قومی و شهری با هدف برندسازی از هویت و پول درآوردن از آن هم در دستور کار قرار گرفته و این همه با اتکا بر دهه‌ها تحقیر قومی مردم این سامان و افزایش بیکاری و اعتیاد و فقر بین مردم، پیش برده می‌شود.
از صبحی که عکاس ارمنی، مجبور به گرفتن عکس از سر بریده‌ای می‌شود که دو قزاق با چمدان به عکاسی می‌آورند تا ببرند خدمت سردارسپه، تا روزی که در انتخابات شورای اسلامی رشت لیست «رشتی‌ها» منتشر می‌شود و جناح‌های سیاسی بنا به منافع خود هیزم در آتش اختلافات قومی در شهر بزرگی می‌ریزند که منطقاً باید پناهگاه اقوام مختلف باشد، زمان زیادی نگذشته اما برای کنار زدن زمینهٔ مترقی و انسانی توجه به هویت قومی (که نشریهٔ دامون آخرین تریبون عمومی آن بود) و تسلط گفتار گیلان‌شناسانه زمانی کافی بود.
در نقطهٔ پایان این مسیر، همان‌طور که در آغاز گفتیم مهمترین نشانهٔ بازشناسی جریان‌های مترقی و پیگیر هم‌زیستی جهانی بشر در عین حفظ تنوع هویتی از جریان‌های شیفتهٔ ساختن دولت و ملتی جدید و دعوت یک قوم به پرستش بتی نو، این است که یک سیاست هویتی مترقی هرگز در پی ساختن تقسیمات جدید و اصالت‌بخشی جدید نیست؛ و گفتار گیلان‌شناسی به طور مستقیم و غیرمستقیم، به واسطهٔ چارچوب و اصالت تازه‌ساخت خودش این حق را پیدا می‌کند که راه‌حل‌های جدیدی در مقابل ستم و نابسامانی وضعیت موجود قرار دهد؛ راه‌حل‌هایی بر اساس چارچوب‌های هویتی و در نتیجه ضد هم‌زیستی و صلح.
باید دقت کرد که وجود رشتهٔ دانشگاهی گیلان‌شناسی موضوعی جداست گرچه در تسلط گفتار دم و دستگاه گیلان‌شناسی، این رشتهٔ دانشگاهی تازه‌تولد هم بنا به محافظه‌کاری‌های معمول سیستم دانشگاهی ما در همان مسیر گام خواهد برداشت.
این بررسی تاریخی را با اشاره به پیچیدگی سیاسی‌جغرافیایی منطقهٔ شمال غرب ایران و قفقاز تمام کنیم؛ چرا که روابط پیچیدهٔ میان دولت‌های ارمنستان و ایران و آذربایجان و نزاع‌های مختلف از جمله قره‌باغ، نزاع تالش‌های مخالف دولت آذربایجان، فعالیت‌های پان‌ترکیستی دولت‌های ترکیه و آذربایجان و… مسیر توجه به هویت قومی در میان گیلکان و تالشان را به همراه آن دو زمینهٔ مذکورش به وضعیتی پیچیده رسانده که نیاز به هوشیاری و آمادگی نیروهای مترقی دارد. چرا که روشنفکر طبقهٔ کارگر، نمی‌تواند همچون روشنفکر طبقهٔ دیگر، با طبعی جهان‌وطنی به این واقعیت پشت کند، بلکه با درکی انترناسیونالیستی (بین‌المللی)، ملت‌ها و اقوام را فارغ از دولت‌ها به رسمیت می‌شناسد.
مبنای سیاست‌های هویتی هویت‌طلب و ناسیونالیستی، طرد است و نه جذب. به همین دلیل مثلاً راه‌حل «گویش معیار» بهترین راه‌حل آنان برای حل مسالهٔ تنوع لهجه‌ها و گونه‌های زبانی است. اما سیاست هویتی نیروهای مترقی، که بی‌شک بر مبنای تحلیل طبقاتی از وضعیت و تقاطع آن با ستم‌های جسنیتی و قومی و… خواهد بود، باید بر اساس جذب حداکثری باشد.
ساده‌تر بگوییم، هر مدلی از جامعه و هر مدلی از تلاش برای رسیدن به آن جامعه که داشته باشیم، باید در این مدل به مسالهٔ هویت‌های قومی و زبان‌ها توجه شود. یکی از دلایل اهمیت این موضوع، اتفاقاً نقد ایدئولوژی ناسیونالیستی و انواع هویت‌طلبی‌ها و وطن‌پرستی‌هاست. دلیل مهم دیگر این است که بدون درک روشنی از هویت‌های قومی و مناسبات مطلوب بین آنها، تشکل‌یابی و اتحاد میان طبقهٔ کارگر دشوارتر از همیشه خواهد بود.
کارگر ترک و کارگر گیلک، هر دو مجبورند لبنیات گران بخرند؛ ولی هر یک از این دو در موج هویت‌طلبی سال‌های اخیر احتمالاً جمع‌آوری کلمات از یاد رفتهٔ ترکی و گیلکی را وظیفهٔ خود بدانند. و چه بسا طعمهٔ جریان‌های جدایی‌طلب یا فاشیست شوند.
گفتار مترقی پیرامون هویت قومی بی‌شک باید بتواند این پیچیدگی را برای آن دو نفر توضیح دهد و برای این کار باید به کمک نقد مرکزگرایی، پیوندی میان آرمان جهان بدون استثمار و ازخودبیگانگی و به رسمیت شناختن هویت قومی به وجود آورد.
اما ما از چه گفتاری حرف می‌زنیم. این نشانه‌ها شاید برای معرفی درک ما از تلاش برای به رسمیت شناختن هویت‌های قومی و طراحی مدلی برای هم‌زیستی دموکراتیک و خودگردان کافی نباشد. پس باید باز هم واضحتر حرف بزنیم. اول از همه تکرار کنیم که خودگردانی، همان‌طور که در شماره‌های مختلف اؤجا درباره‌اش خواندیم، ربطی به جدایی‌طلبی و تجزیه‌طلبی ندارد. و همان‌طور که گفتیم، ما تجزیه‌طلبی را تلاش برای ساختن چارچوبی نو و در نتیجه همچنان هویت‌طلبانه و غلط می‌دانیم.
ما برعکس مشتاقان ساختن دولت و ملت و مرزی نو، و یا همچون آنانی که به واقعیت تفاوت‌های قومی و زبانی پشت کرده و از بی‌وطنی و جهان‌وطنی حرف می‌زنند، صرفاً قصد نفی وضعیت را نداریم و معتقدیم این هر دو گروه چون تنها در مقام نفی وضعیت هستند خود دوباره چیزی شبیه وضع موجود خواهند ساخت (به اقلیم کردستان عراق نگاه کنید) و به همین دلیل از بین‌الملل مناسبات برابر میان ملت‌ها (یا قوم‌ها یا هر نامی که می‌پسندید) بی وساطت دولت‌ها و خودگردانی حرف می‌زنیم.
بدون اولویت دادن به این‌ها، همیشه در خطریم که زیر پرچم هویتی جدید بایستیم و رضایت به حذف هویت‌های خردتر بدهیم. هویت، وساطت سلطه و تمرکز قدرت سیاسی است. پس باید برای بازتوزیع منابع قدرت و ثروت تلاش کرد و با یادآوری و به رسمیت شناختن هویت‌ها و تکثر آنها، زمینهٔ مشارکت برابر آنها را در قالب شوراهای خودگردان فراهم ساخت.
سابقهٔ مناسبات کشاورزی، شکل قرارگیری روستاها و مسالهٔ زمین، تاریخ غیرمتمرکز و فرهنگ طیفی، وجود رویداد بین‌المللی درخشانی همچون جنبش انقلابی جنگل و سابقهٔ دیگری‌پذیری در منطقه، همگی از امکان‌های بومی ما برای این مسیر است. این را هم فراموش نکنیم که با افزایش بیکاری و فقر و کاهش رفاه، دیگری‌پذیری هم از میان ارزش‌های قومی ما در حال رخت بربستن است و این نشان می‌دهد که تکیه بر ارزشی به عنوان ارزش ذاتی یک هویت اشتباه است.
به عنوان نکتهٔ آخر این را هم یادآوری کنیم که منظور ما از خودگردانی به هیچ وجه نسخهٔ مدیریت محلی و محله‌ای موجود نیست که در رشت به صورت سرای محله از روی دست شهردار تهران ساخته شد و آن هم خود تقلیدی از روش نولیبرالی امثال دیوید کامرون بود. انتصاب یا انتخاب متأثر از نظارت‌های بیرونی هیچ ربطی به خودمدیریتی و خودگردانی و دموکراسی نداشته و ندارد. قدرت هویت‌ها، از قدرت‌گیری در محل زندگی و کارشان سرچشمه می‌گیرد. در جوامع امروز که دربارهٔ کوچکترین موضوع کوچهٔ محل زندگی اختیاری نداریم، اساساً تو گویی هویتی نداریم. هویت واقعی مردم زمانی تأمین می‌شود که جوانان این سامان سر کار بروند و در ادارهٔ شهر و روستا و محلهٔ خود دخالت مستقیم داشته باشند. 

منبع: نشریهٔ گیلانˇ اؤجا، شمارهٔ ۱۳

رنج‌های پنهان پشت جذابیت بازار

نگاهی به وضعیت زنان دست‌فروش بازارهای گیلان

زنان گیلانی همواره مشغول تلاش، فعالیت و کسب ‌و کار بوده‌اند و همیشه سهم مهمی در اقتصاد خانواده و در نتیجه جامعه داشته‌اند. چه آنان که کار سخت و طاقت‌فرسا و پر از مخاطره کشاورزی را انجام می‌دهند چه آنان که با پهن کردن بساط دست‌فروشی در بازارهای محلی شهرهای مختلف گیلان در پی کسب روزی و گذران زندگی خود و خانواده هستند. زنانی که شاید دیگر قدرت انجام کارهای سخت کشاورزی را ندارند و به ناچار به دست‌فروشی و فروش محصولات محلی و خانگی و دست‌ساز خود رو آورده‌اند تا از این راه کمی از هزینه‌های کمرشکن زندگی را تامین کنند.
در بازارهای محلی گیلان یکی از مولفه‌هایی که زیاد به چشم می‌خورد و به سوژه مناسب دوربین‌های عکاسان نیز تبدیل شده˛ زنان دست‌فروشی‌اند که مشغول فروش محصولات کشاورزی این استان هستند و ترکیب رنگ محصولات با لباس‌های این زنان باعث جذب نگاه‌های عکاسان شده است اما در پشت این رنگ‌های دل‌فریب مسائل و مشکلاتی وجود دارد که کمتر دیده شده‌اند. این زنان غالبا از روستاها به بازارهای هفتگی شهری می‌آیند و قسمت‌هایی از بازارها را به خود اختصاص داده‌اند. پدیده دست‌فروشی در بازارهای محلی گیلان هر چند عرفا پذیرفته شده اما در قوانین عادی به‌خصوص در قانون کار و استخدامی هیچ حق و حقوقی برای این افراد مطرح نشده است و اصلا دست‌فروشان به رسمیت شناخته نشده‌اند.
زنان دستفروش در شنبه بازار بندرانزلی

زنان در جنبش جنگل

جنبش جنگل، میرزا کوچک و همرزمانش کمابیش مطرح و شناخته شده‌اند؛ اما موضوعى که کمتر به آن توجه و پرداخته شده، حضور و نقش زنان در جنبش جنگل است که با نثار مال و جان خود در این نهضت نقش مهمى داشتند.
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻘﺪﯾﺮﻯ ﺑﯿﻦ ﺯﻧﺎﻥ گیلان ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺁﻣﺎﺩه‌ی ﻗﯿﺎمی ﻓﺮﺍﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺍﯾﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﻗﻮﺍﻯ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺩﺭﮔﯿﺮ جنگ ﺑﻮﺩ، زنان در تامین آذوقه‌ی جنگلی‌ها نقش مهمی بر عهده داشتند؛ به طوری که گاه حتی ﺯﻧﺎﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺧﻮﺭ ﻭﺿﻊ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﻰ ﺧﻮﺩ، ﺑﻪ جنگلی‌ها ﻫﺪﺍﯾﺎﯾﻰ ﺗﻘﺪﯾﻢ می‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.
سرنوشت قیام جنگل برای بخشی از زنان هم دارای اهمیت بود؛ چنان‌که پس از ورود ﻣﯿﺮﺯﺍ به رشت پس از در هم کوبیدن ﻗﺸﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﻰ، ﺯﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﻯ ﺧﺎﺻﻰ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ چنان‌که فخرایی نوشته: ﺁﻧﺎﻥ ‏«ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ‏» ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺘﺼﻞ ﺩﺳﺖ ﻣﻰﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻞﻫﺎﯾﻰ ﻧﺜﺎﺭ ﻣﺠﺎﻫﺪﺍﻥ ﻣﻰﮐﺮﺩند.
دﺭ ﮐﻨﺎﺭ قبر ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺟﻨﮕﻠﯽ، ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺑﺮمی‌خوﺭﻳﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﺴﻮﻧﺪ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﺍﺳﺖ: «ﺑﯽ ﺑﯽ ﺟﻨﮕﻠﯽ»، «ﺑﯿﮓ ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻨﮕﻠﯽ» ﻭ… زنانی که احتمال دارد از همسران جنگلی‌ها و یاور آنان در پشت جبهه بوده و تاکنون کمتر به مشارکت آنان در جنبش جنگل پرداخته شده است.
فیلم داستانی تبلیغاتی روسی «گیلˇ دختر» که پس از شکست جنبش جنگل در جمهوری شوروی آذربایجان با بازی احسان‌الله خان در نقش خودش ساخته شده، به زنی به همین نام اشاره دارد؛ ﮔیلˇ ﺩﺧﺘﺮ که در داستان این فیلم زنی آزاده و همسر یک جنگلی است، پس از مرگ همسر به همراه فرزند خردسالش به صفوف جنگلی‌ها می‌پیوندد. این داستان اما تنها یادآوری است بر اهمیت نقش زنان در جنبش جنگل. چه موارد غیرداستانی هم بسیار است. 

دختر گیلان

ﺟﻨﮕﻠﯽﻫﺎ بخشی از اسلحه‌ی مورد نیاز خود را ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪﻫﺎﯼ ﭼﺮﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺍﺷﻐﺎﻟﮕﺮ ﺩﺭ ﮔﯿﻼﻥ ﻭ ﺗﻮﺳﻂ ﺯﻧﯽ ﺑﻪﻧﺎﻡ ﺑﻠﻮﺭ ﺧﺎﻧﻢ در ﻣﻨﺠﯿﻞ مصادره می‌کردند. ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﺧﻮﺩ ﮐﻤﯿﻦﮔﺬﺍﺭﯼ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽﻫﺎ ﻭ ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ‌ی ﺳﻼﺡﻫﺎﯾﺸﺎﻥ را ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ آن‌ها ﺭﺍ ﺑﻪ جنگلی‌ها می‌داد که درباره‌ی اقدامات او داستان‌پردازی‌ها و افسانه‌سازی‌های فراوانی شده است.
احمد ﮐﺴﻤﺎﯾﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ‌ی ﻭﺍﻗﻌﻪٔ ﺟﻨﮓ ﻣﺎﮐﻠﻮﺍﻥ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﯽکند ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻇﻬﺮ ﺩﻭ ﺯﻥ تالشى ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﻗﺰﺍﻕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺿﺮﺏ ﭼﻤﺎﻕﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﻪ ﺍﺭﺩﻭ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ. ﮔﻮﯾﺎ ﺯﻥﻫﺎ ﻗﺰﺍﻕﻫﺎﯼ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﺼﻮﻧﯿﺖ ﺟﺎﻧﺸﺎﻥ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﺑﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. او ﺗﺄﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺯﻧﺎﻥ ﺗﺎﻟﺶ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﻫﺎﺗﯽباعث شده بود ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎ ﻭ ﺍﯾﻼﺕ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨد.
لشگرآرا در رساله ای درباره جنبش جنگل درباره‌ی همسر میرزا نوشته: «میرزا کوچک همسری داشت به نام بانو جواهر که او را صدیقه نیز می‌گفتند، یک سال و چند ماه پیش از درگذشت میرزا به همسری او درآمده بود، به گفته محمد نیاکان (هژبر) و حبیب الله خان مدنی(دو همرزم میرزا) این بانوی دلیر پیش از آنکه باردار و صاحب فرزند شود لباس چریکی می‌پوشید و گاه در مبارزات میرزا در کنار او بود». او که در دشوارترین زمان و اوج ناامیدی، حاضر به جدایی و طلاق (که پیشنهاد میرزا بود برای رهایی از آزار و محنت بیشتر) نشد، از زنان موثر در جنبش جنگل است که میرزا درباره‌اش گفته: ﺩﺭﺱ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻧﻮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﺗﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﮎ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺳﺖ...
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻣﯿﺮﺯﺍ، با نام یک زن در خلخال به ﻧﺎﻡ ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ. ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﻻﺩﻟﻮ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﻭ ﻧﻬﻀﺖ ﺟﻨﮕﻞ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩ. ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ همه‌ی ﻗﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ میرزا ﭘﺴﺮ ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﻧﺼﺮﺕ را نایب والى گیلان قرار داد. گفته شده پس از شکست جنبش و گریز ناخواسته‌‌ی میرزا به کوهستان، او ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻬﺮ ﺧﻠﺨﺎﻝ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ هم‌پیمانش در آن شهر ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﮔﺮﺩﺩ؛ ﻋﻈﻤﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﻻﺩﻟﻮ ﺧﻮﺍﻫﺮ ‏ﺍﻣﯿﺮ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺷﺎﻃﺮﺍﻧﻠﻮ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻫﻨﮓ ﺧﻠﺨﺎﻝ کردﻩ ﻭ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﺰﺩ او ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ﺧﻄﺮﺍﺗﻰ ﮐﻪ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﻰ ﻣﻰ ﮐﺮﺩ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺮﺩﮔﻰ ‏ﻗﻠﯿﭻ ﺧﺎﻥ ﺷﺎﻫﺴﻮﻥ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯﺵ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ ﺗﺎ او ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﻭ ﻋﺰﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺧﺸﻢ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﻭ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺑﻮﺭﺍﻥ شد ﻭ در ﺳﺮﻣﺎﻯ ﺷﺪﯾﺪ ۱۱ ﺁﺫﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۰۰ کشته شد.

این مقاله نخستین بار در ماهنامۀ «گیلانˇاؤجا» پیش شمارۀ ۲ اسفند ۱۳۹۴ منتشر شده است. 
پیوندهای روزانه
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan